هاشم معروف الحسني ( مترجم : حميد ترقى جاه )
309
سيرة المصطفى ( ص ) ( فارسي )
خود اين گونه مىيابيد ؟ ( 1 ) آيا من در حالى به نزدتان نيامدم كه گمراه بوديد و خدا شما را هدايت فرمود ؟ نادار بوديد و خدا شما را بىنياز كرد ؟ با يكديگر دشمن بوديد و خداوند دلهاتان را به هم مهربان ساخت ؟ گفتند : آرى اى رسول خدا چنين بود . سپس فرمود : اى گروه انصار چرا شما پاسخ مرا نمىدهيد ؟ گفتند : چه پاسخى بدهيم ؟ منت و فضل از آن خدا و رسول اوست . پيامبر ( ص ) فرمود : به خدا سوگند اگر مىخواستيد مىتوانستيد چنين بگوئيد و راست گفته بوديد : تو در حالى نزد ما آمدى كه مردم تكذيبت كرده بودند ، ما تو را تصديق كرديم . خوار شده بودى ، ما ياريت كرديم . آواره بودى ما پناهت داديم . نادار بودى ، با تو همراهى كرديم . در اين هنگام صداى گريهء انصار بلند شد . بزرگان و پيرانشان برخاستند . دست و پاى او را بوسيدند و گفتند : ما به خدا و رسولش خشنوديم . اين اموال ما در اختيار توست ، اگر مىخواهى آن را ميان قوم خود تقسيم كن . آنچه را كه برخى از ما گفتهاند بر اساس دشمنى سينهها و كينهء پنهانى دلها نبوده است ، بلكه پنداشتند اين رفتار نشانهء خشم پيامبر بر آنها و تقصيرى از جانب ايشان بوده است . آنان از خداوند آمرزش خواستهاند ، تو نيز اى رسول خدا براى آنان آمرزش بخواه . ( 2 ) پيامبر ( ص ) گفت : خداوندا انصار و فرزندان انصار و فرزندان فرزندان انصار را بيامرز ، اى گروه انصار ، آيا خشنود نيستيد كه ديگران با گوسفند و شتر بازمىگردند و شما رسول خدا را با خود مىبريد ؟ گفتند : خشنوديم . آنگاه پيامبر ( ص ) فرمود : « انصار خانواده و ناموس من هستند ، اگر همهء مردم راهى در پيش گيرند و انصار راهى ديگر ، من راه انصار را بر مىگزينم » . با اين سياست خردمندانه و حكيمانهء پيامبر ، دلهاى انصار آرام گرفت و جانهاشان شادكام شد . ( 3 ) پيامبر در ماه ذىقعده با همراهان خويش از جعرانه به سوى مكه به راه افتاد . عمرهء خويش را انجام داد و از احرام بيرون آمد . عتاب بن اسيد را به فرماندارى مكه گماشت و معاذ بن جبل را نيز براى آشنا ساختن مردم با دين